خوشبختی انبوه نیست
و بالاتر از این پستیها
هم، جنگلی
............و آب
روشنای نگاه توست
آن شب که در خواب چشمانم جوشید.
تو نیستی..
... سرما
گناه زمستان نیست.

هوا آلوده است
و
ما
خاکستری
ساکت
در زمستانی که همرنگ پاییز هم نیست.
کوچه های بی آواز
آدم های بی حرف
.
ابر های بی برف
.
چکمه های آلودۀ دود
کوچه های شهر را اشغال کرده اند
و گلو های بی آواز و فریاد را
.
.
.
قحطسالی حرف است
و طرح خاموشی در دست اقدام
.
واژه های دود خورده ای که لای دندان های شهر
پوسیده اند...........
حرفی برای نگفتن ،داشتند.
در اين هوا
سرزمينم بوي نفت ميدهد و باروت
و برف
واي برف
برف
ببارآرام و سپيد و سرد
تا جنگ يك جرقه راه است
خبر،ضربه درد بود وموج موجِ اندوه :
حسین قندی دیگرتیترنمی زند
پس از آن همه خبر،آن همه تیتر،حالاخودت خبرساز می شوی و تیتر خبر
تیتراول
تیتر دوم
استادقندی تیترزدن را فراموش کرد
وما.............فراموش نمی کنیم که با کلمه همه شهر را خبرمی کردی
حالا هرچه روزنامه وروزنامه نگاری پیت بگردند خبری نیست، فراموشی تنها تیتری است که نام تورا با خوددارد
فراموشی تیتری شده است بر بلندای کارنامه تلاش روزنامه نگار خوش ذوق و نواندیشی که دست های نسل نوروزنامه نگاران ایرانی دردستانش قوت گرفت واستوارشد.
براي حسين قندي وهمه روزنامهنگاران
از نشانه هایی که یادگاری عزیزند و به یادی عزیز راه می برند هم
تا او و نشانه هاش کلمه شوند
برجای مانده در ذهن
ذهنی پاک و آب و جارو شده
گوشه ی پاک ذهنی خالی ازهمه
و تو خود نشانه شوی
همه از او
بی هیچ نشان و نشانه ای
و خاور میانه هنوز پر از حفره است
برای دیکتاتورهای متوهمی
که مرگ را از یاد برده اند
برای دیکتاتورهایی که عاشق حفره های امن می شوند
حفره هایی
تنها
متروک
وخالی از همهمه هواداران
تو رويِ آينه ايستادم
از وسطاي پيشاني دستم را چنگ مي كنم به هواي موهام
تارهاي سياه ... قهوه اي ........... سفيد
دست بر ميدارم
سياه ... قهوه اي .........سفيد
نرم و لغزان
رها
روي چشم ها و گونههام
روي لبهام
آينه در ابتداي من هاشور ميخورد
.
.
دستم چنگ ميشود
اينبار
موها گيس ميشوند
تو روي آينه
انگشتها و موهام
ميبافمشان
طناب
دار
آويخته
گيس، گيسو
ريسمان گيسو به گردن
تو روي آينه ايستادم
.
.
موهايم را بلند نكردم كه نردبان نگاهي شوند
كه چشم هايي از حلقه هايش بالا بخزند
.
.
.
.
ريسمان....
حفرههاي سياه
... قهوه اي
........سفيد
چشمهام
تو روي آينه ايستادم
ريسماني آويخته به گردنم
.
.
.
دو حفره خالي نه سياه..... نه قهوه اي.......نه سفيد
زندگي بند بند ِ زندان است
كودكي اما بند خوب اين زندان
رنگ شبدر و آواز بر لبان كودكي جاري است
كودكي شكوه شادابي است
براي فرزندانم كه همه جهانم به نام آنهاست

روز جهاني كودك
این روزهازندگی و مرگ آمیختگی غریبی دارند،هلهله مردم برای مرگ دوروز پیاپی است که خورشید را از خواب می پراند ونیمه بیدار،میانه البرزو آسمان تارتهران رها یش می کند.شهرهایی که درطنین مرگ بیدارمی مانند،مردمانشان رابا استکانی چای و تکه ای نان گرم به روزی دیگر می برند تاسفره شان را با هیجان رقص مرگی که دیده اند باز کنند...مردمی که در خنکای سحر،چوبه های دار و جنازه های جوان وداغ مرگ رافراموش کرده اند.
لذت وهیجان ناشی از جان دادن دیگری،خیابان های مارا به آمفی تئاتری برای بازی مرگ بدل کرده است که نمونه های بی نظیر آن رامی توان درتاریخ مردمان باستانی سراغ کرد.
این نشان ازرویکرد دوگانه مابه قتل و آدمکشی دارد. قتل درانظارعمومی اگردرجزای قتلی دیگر باشد،قصاص است و بلامانع .....و در این میان از جریحه دارشدن وجدان جمعی نباید سخنی گفت چرا که وجدان جمعی به قتل قاتل حکم کرده است.
مراسماعدام در ملاء عام ،صحنه هایی است که این روزها به رویدادهای عادی جامعه تبدیل شده اند،این گونه اقدامات در غفلتی آشکار به هم می رسند چرا که مجریان اعدام در انظارعمومی ازتاثیرات روانی اقداماتشان غافلند،غافلند ازمردمی که دیدن مراسم اعدام برایشان با هیجان بازی درپارک آب وآتش برابری می کند وخشونت را چنان درونی می کنندکه قادرند جان دادن دیگری را بی هیچ واکنشی تماشا کنند وگاه نیز فریادی از سر همدردی و انتقام با نزدیکان مقتول سر دهند.
اعدام های خیابانی از این دست نه زخم خانواده های داغداررامرهم می گذاردو نه عبرت خلافکاران می شود.بلکه ازچهره زشت قتل با ضمانت قانونی پرده بر می دارد،قتل چهره به چهره شهر منظره ای می شود از مناظر عمومی که دیدنش در هرميدانگاهيدورازانتظار نیست .می توان شهروند خوبی بود و بعد ازمشاهده مراسم جان دادن انسانی بر چوبه دار،گوشه میدان کاج ویا بالای پل مدیریت یک استکان چای داغ نوشید وبا هیجان خاطره اش را برای همشهری های دیگر تعریف کرد!
نی دولت دنیا به ستم می ارزد نی لذت مستیش الم می ارزد
نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد

"سلام وبوي گس درد"
"از درون درختان دار"
وبعد ..........اتفاق ساده سكوت
خبر ؟
يا من خبر ندارم يا دلستان ندارم
ندارم كه ندارم
جمالت آفتاب هر نظر كه نمي كني به من
بادا......
"هرچه بادا باد غم هاي من"
"وبه يادت هي هي وهيهاي من"
"آياي من"
يامن........به تو مي رسم
...ذكر ....ذكر....ذكر
صدايت نكرده ام مگر
ها...هاي.......وباد
هو....هوي ...........وحق
يامن .....الا من
"خدا پيچيده به بغض فرو برده در گلو"
يا لطيف.......
مهربان.....
"كه بر تار ودلم زخم ميزند"
"خسته بي صدا"
"آتش بخوان.......آتش بخوان"
"سلام وحضرت نور ......"
آمنه دخترقرباني اسيد پاشي،ديروز از حق قانونيخود براي كور كردن يك جنايتكارگذشت.خبري كه دير
وناقص برخروجيخبرگزاري هاي داخلي قرار گرفت.
اخبار منتشر شده ازمراجع رسمي درتجليل ازعمل انسان دوستانه آمنه، امروز كمترين اشاره اي به
مطالبه برحق اوبرايدريافت ديه انسان كامل ندارد.آمنه كه قرار بودعصاره هفت سال رنج را با چند قطره
اسيد درچشم جنايتكاربچكاندازقصاصصرف نظر كرد تا خيال فعالين حقوق بشر و افكارعمومي نگران
وجههجهاني اسلام و ايرانرا راحت كند.با تمام اين احوال آمنه يك زن است وقوه قضاييه جنايتكار
اسيد پاش را ملزم به پرداخت نصف ديهمرد كامل براي جبران رنجهاي او كرده است.
دشواري هايي كه آمنه و خانواده اش دراين هفت سال تحمل كرده اند را اگر چه از زبان خودش
شنيده ايم اما واقعيت دردشهايشان هرگز در احساسمان ننشسته است.
هفت سال رنجي كه آمنه را به مبارزه واداشت، مبارزه با رنج ،مبارزه براي ديدن،مبارزه با نابينايي،
مبارزه براي احقاق حق و حالا مبارزه براي برابري جنسي در حقوق انساني
آمنه ديروز آغاز مبارزه اش براي گرفتن ديه يك انسان كامل را اعلام كرد.او گفت :من يك انسانم چرا
بايدبه گرفتن نصف ديهكامل يك مرد رضايت بدهم ؟
آمنه اكنوندر آغاز مبارزه اي ديگر نظام قضايي را در برابر آزموني بزرگ قرارداده است. نظامي كه بدون
پاسخ دادن به پرسشهاي بيشمار آمنه و همه زنان ايراني ديگر نمي تواند روا بودن احكامناظر بر
تبعيض هاي جنسي را توجيه كند .درجامعه اي كه شرايط اقتصاديش زنان راعلاوه بر ايفاي نقش
مادرانه به اشتغال براي تامينهزينههاي خانواده هم وادارميكند اطلاق عنوان نان آور بودن به مردان
بي معنا ترين توجيه براي برتريهاي مردان در حقوق مدني و قضايي است.
قوه قضاييه پاسخ دهد:
آيا آمنه نصف يك مرد براي رهايي از درد و كاهش آثار اسيد پاشي هزينه كرده است؟
آيا آسيب هاي رواني ومادي كهآمنه وخانواده اش طي اين هفت سال ديده اند، نصف آسيبي است
كه يك مرددر چنينشرايطيمتحمل مي شد ؟
آيا آمنه به عنوان يك عضو فعال و جوان جامعه نصف يك مرد براي جامعه مفيد بود؟
رخدادهاي دردناكي چون سرگذشت آمنه ،ضرورت بازنگري قوانين وساختارهاي قضايي را بديهي
مي نمايد مگر آن كه مدافعان قوانين فعلي بتوانند با قاطعيت به تمام پرسش هاي بالا پاسخ مثبت
دهند و خود را و افكارعمومي را به سخره گيرد.